تبليغاتX
AdamZamini

AdamZamini

...دستهايت را به من بسپار ، هرگز به جاي دوري نمي رويم ، بهشت همين نزديکي ست

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه !نه!چه می گویم فقط اینکه

آیا شما یک لحظه ما را دوست...؟

منظور من اینکه شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای حرفم این نبود اما...

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه!فکر بد نه!من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتی همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

ادامه زمینی:

منو به خاطر تاخیرم ببخشید

واقعا روزای سخت و شلوغی رو میگذرونم...

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 0:25 توسط آدم زمینی| |

چند روز پیش به طور کاملا اتفاقی خودم را دیدم

یادم نیست کجا...

در خواب

در خیابان

یا خیال

یا شاید هم جلو آینه اتاقی که در آن زندگی میکنم

همان اینه ای هر روز در آن خودم را برای احتمال زیر صفر دیدنت اماده می کنم!

خودم به من گفت:

در چه حالی؟

من شانه بالا انداختم

به تلخی خندید و گفت:

روزگاری اسمت از سر و رویت میبارید!

پیر شده ای انگار

نکند زمینی بودن باورت شده!

و من دوباره شانه بالا انداختم

برگشتم که بروم

چشمم به پنجره افتاد و ماه را دیدم که کامل است

و باز یاد تو افتادم

برگشتم که به خودم بگویم من باز دلم تنگ...

اما خودم نبود

خودم رفته بود کنار تو نشسته بود

حسودی میکنم

به خودم که آزادانه هر لحظه سوی تو پرواز میکند

و من

اینجا

تنها به زمین و ماه و باران اکتفا کرده ام...

زمینی که تو آزادانه رویش گام برمیداری

بارانی که تن و موهای تو را آرام آرام با دستش خیس میکند

و ماهی که لیاقت نگاه مستقیم چشم تو را دارد...

 

ادامه زمینی۱:  واقعا از همه به خاطر این تاخیر عذر میخوام.

ادامه زمینی۲:چه آرامشی داشت خوابیدن.حالا که هر روز بیدارتر از فبلم درک میکنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 0:48 توسط آدم زمینی| |

من سه باره آغاز می شوم

ذوق نکن!

خیال نکن فراموشت میکنم...نه!

بار اول که آغاز شدم-آغازم کردند- بی تو برای خودم آغاز شدم

بار دوم-تو آغازم کردی – با تو و برای "ما" آغاز شدم

اما این بار خودم آغاز میکنم.بی تو و برای تو شروع میشوم

می دانم که کلافه ات می کنم.نترس.به بودنت نیازی نیست

دیگر کسی نیست تا کودکانه تمنای ماندنت کند

به همین زمینی که انقدر استوار هر روز رویش قدم بر میداری سوگند

که بی تو نبودن ها به پایان رسید

غصه خوردن ها تمام شد

این آغازیست برای پایان راه "ما"

جایی برای درد و غصه نیست

راهی که بی تو شروع شد بی تو تمام میشود

آنقدر در هوای بی کسی ناله و فریاد زدم که نفسی نماند

اما صدایم به آسمان نرسید

زمین!

لا اقل تو گوش کن:

-مرا ببخش قیصر شعر ها-

تمام نا تمام من "بی تو" تمام میشود...

 

 

ادامه زمینی1:و تو فردا صبح باز از خواب بیدار میشوی

صبحانه می خوری و سر کار میروی

و آب از آب تکان نخورده است!

 

ادامه زمینی2: هر روز حال جدیدی دارم که از روز پیش بسیار بدتر است

ادامه زمینی3:دردی نبوده را چه تفاوت کند که من

                بیچاره درد می خورم و نعره میزنم

ادامه زمینی 4:خنده ام میگیرد از گرد بودن زمین

باز هم نقطه ی آغاز و پایان روی هم افتاد!

   

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/23ساعت 18:18 توسط آدم زمینی| |

درد...اولش درد بود که دلم را گرفت

بعد بدجور دادم را در آورد

دیدن چشمانت مرا به این حال و روز انداخت

داغ تر آتش بود سردی نگاهت

دیگر ازآتش  دوستت دارم ها بگذریم!

تو برایم دام پهن نکردی اما من دانه دانه هستیم را دادم

دل و دین و ...

دختری تنها بودم(که هستم)

وقتی که آمدی دم به دم شعله ور تر شدم

آنچنان سوختم که دودش چشمم را سوزاند.دودش دلم را سوزاند

تو هم دیدی...دیدی و دم نزدی

اگر الف استوار را خم کنی تبدیل میشود به دال درد

آری... درد همان استقامت شکسته است

حالا بین من و تو دیواریست از جنس تو،از جنس نگاه تو

به خدا...به خدا دلم درد می کند...سرم درد می کند...قلبم درد می کند

تک تک کلماتم درد میکند

چرا امشب دانه های برف درد میکند؟

نگاه کن ... از سردی نگاهت باران یخ زده است! می بینی؟ برف می بارد!

باز من دیوانه شدم

                           و باز برف می بارد...

 


نوشته شده در دوشنبه 1390/11/10ساعت 20:30 توسط آدم زمینی| |

 شبیخون زدند!

دیشب باز حمله کردند تمام یادها و اشکها و دردها...

من مملکتم را تقدیمت کردم

تخت پادشاهی را تقدیمت کردم

دو دستی و با احترام هرچه داشتم و نداشتم پیشکش یک نگاه مهربانت کردم

_نگاهی که مهربان بود_

دیگر به چه حمله میکنی؟

فقیر ترین پادشاه عالمم

ابتدای قصه من لیلی بودم ...بعد از رفتنت مجنون شدم

دیوانه شدم

فراری شدم

هیچ نماند...به خدا هیچ نماند

فرهاد که رفت شیرین مرد.

خدایا این چه نمایشی ست...

آخر چرا همه ی نقش ها را من بازی میکنم؟!


نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04ساعت 19:36 توسط آدم زمینی| |

به سراغت دارم می آیم

چه بردارم؟

یک شانه،برای شانه زدن موهایت

یک شاخه گل رز خشکیده که خودم برایت خریده بودم اما نشد تقدیمت کنم

کفشهایم...ک خیلی وقتست پشت در جفت شده

باید این آهنگ را به دستت برسانم.یادت که هست؟قول داده بودی شب ها قبل خواب برایم بخانی

کافیست؟

نه...نه!صبر کن

دستمال

-برای اشکهایم-

میدانم که باز هم دلم را خواهی شکست...

نگران نباش از اینکه باز مرا خواهی دید

همه را پشت در خانه ات میگذارم و میروم

درست مانند عطر تنت که در اتاقم گذاشتی و رفتی

مانند تار مویت که روی تختم ماند

آخرش هم چتر یادم رفت!

برای باران چشمم و طوفان دلم...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 22:19 توسط آدم زمینی| |

لذت، تفکر، شهوت، ذهن، عصیان، آرامش، اعتماد، سلامتی، درماندگی، نجابت، خیانت، فریاد، سکوت، زنده بودن، زندگی ردن، درد، درد، درد...

چه حسی دارم؟

چه میجوشد در من؟

تو بگو چه شد؟

کجا ایستاده ام؟

قل از رفتن بگو کیستم من؟

چشمانم را بسته اند انگار...

تاریک است، تاریک است

من از تاریکی می ترسم

وقتی بودی به تو پناه میبردم از ترس

حالا چه...

چه کنم بی تو؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 19:42 توسط آدم زمینی| |

خیلی خسته ام

من می خوابم

هر وقت آمدی خودت بیدارم کن...

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/26ساعت 19:33 توسط آدم زمینی| |

حالم راعوض می کنی با حرف هایت

چرا دیگر ب چیزی فکر نمی کنم؟

نه

چرا دیگر ب چیزی جز تو فکر نمی کنم؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 20:12 توسط آدم زمینی| |

نمی دانم

آنهایی ک بالای ابر ها خانه دارند بدون باران چه می کنند!

هرچند

ما هم اینجا فقط صدای هق هق درد های باران را می شنویم

گریه ای برای جدا شدن از آسمان

یا شاید...ناله ای برای درد زمینی شدن!

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 14:2 توسط آدم زمینی| |

Design By : Night Melody